تواد بابا حسن و دکتر اسلامی و دیدار با دوست عزیزمون راجر و لیزا
سلام سلام خوبید دوستان ؟
29 تیر ماه تولد بابا حسن بود و ما شب همگی خونه مامان اینا دعوت بودیم و خوش گذشت و رادوین عشقم هم با اراد کلی بازی کرد .

اراد 7 ماهگیش تموم شد

امیدوارم که سالیان سال زنده باشی (بابا حسن)
چهارشنبه ایی هم جلسه خونوادگی خونه مادرشوهری بود و کل فامیل همه جمع شده بودن تا یه دید و بازدیدی بشه و رادوین هم اون وسط ها شیطونیش گل کرده بود .
پنجشنبه ایی هم راهی تهران شدیم و رادوین گذاشتم پیش مادرشوهری . چون زود رسیده بودیم با احسان رفتیم بازار تجریش به گشت و گذار
و ساعت 2:30 رفتیم تو مطب دکتر ولی با 1 ساعت تاخیر ساعت ملاقاتمون رسید و خیلی از صحبتهای دکتر استفاده بردم
1 زمان از پوشک گرفتن رو گفت باید به سن عقلی برسه یعنی 3و نیم سالگی ولی گاهی از بچه ها تو سن 2 سالگی به سن عقلی 3 سالگس میرسن و میشه از پوشک گرفت باید کودک بفهمه که وقتی مدفوع میکنه باعث ادیتش هست و مادر باید 5 دقیقه تعویض پوشک بکنه تا کم کم خودش بفهمه و حتما باید کودک رو رو توالت فرنگی بنشونیم . براش داستان خوب تعریف کنیم
2 وابستگی به مادربزرگ رو گفت اتفاقا خیلی خوبه و هیچ موردی نداره ولی وقتی که بچه لیوانی رو خونه مادربزرگ میشکونه مادربزرگ نباید بگه که ماماننش بیا ببین پسرت چی کرده
کودک میفهمه میگه محبت و خوشی از مادربزرگ ولی دعوا کردن از مامانم پس ترجیح میده که پیش مادربزرگ باشه . خود مادربزرگ باید بگه پسرم این دفعه تو برداشتن لیوان احتیاط کن.
بارداری مجدد رو گفت از سن 3 سالگی بهترین زمان هست
با تبلت و لپ تاپ مخالف بود و میگفت که ما باید نحوه درست استفاده کردن رو بهشون یاد بدیم که گوشی فقط برای تماس تلفنی هست نه بازی
و تبلت برای کارهای تجاری ..... هست نه بازی هر کدوم رو باید براش توضیح بدیم این نوع بچه ها که فقط میچسبن به تبلت و وگوشی وووو میگفت که در اینده گوشی باز میشن و فقط دنبال مارک گوشی و ...... هستن
از ما خواست که برای رادوین کیدزلیک بخریم و فقط میتونه با اون بازی کنه و از دیدن فبلمهای خشن خودداری کنیم .
هر شب باید برم تو اتاق رادوین کنارش دراز بکشم و فقط باهاش حرف بزنم و داستان روز رو براش تعریف کنم این کار تا زمانی که زن نگرفته باید تکرار بشه اینگونه هست که بچه ها با پدر مادرشون رفیق میشن و هر موردی باشه باهاشون در میان میگذاره . حدود 1 ساعت و نیم صحبت کرد و همه جوابها رو یکی یکی برام کلی توضیح داد. و 2 تا سی دی بهمون داد تا گوش بدیم 1 شخصیت پردازی کودک 2 تربیت کودک
وقتی که کار ما تموم شد از قبل با راجر هماهنگ کرده بودیم و قرار بود که تو ایستگاه متروی قلهک همدیگر رو ببینیم .
ساعت 6:30 دقیقه بود که راجر و لبزا به ما ملحق شدن و در کنار هم کلی لذت بردیم . 
ساعت 9 رسیدیم خونه و دوستان هم دور هم جمع بودیم خیلی زود برنامه شام رو ردیف کردم و ملینا و متین و مهسا و نگین خیلی کمک حالمون شدن و چون سلگرد ازدواجون هم بود یه جشن کوچیکی گرفتیم حدود 17 تا مهمون داشتم . اون شب تا ساعت 3 همگی بیدار بودیم و راجر برامون گیتار و زد و خوند

هومن و احسان و راجر

احسان برامون پانو زد و راجر میخوند و گیتار میزد جواد گیتار میزد و عمو سامان هم برامون گیتار الکتریک زد که خیلی قشنگ بود
خیلی شب خوبی بود یه شب پر خاطره
خیلی مهربون و صمیمی بودن لیزا یه دختر فوق العاده بود یه دختر خاکی و ساده واقعا راجر و لیزا دوست داشتنی بودن . خیلی چیزها ازشون یاد گرفتیم دوست داشتم ساعت نگذره و من فقط در کنار اینها چیزها خوب یاد بگیرم . ناهار براشون فسنجون و قرمه سبزی درست کردم خیلی خوششون اومده بود .




راجر اسپانیایی میخوند و گیتار میزد و به لیزا با عشق نگاه میکرد و لیزا هم همینطور با هم چشم تو چشم میشدن و اواز میخوند .
دست و پا شکسته باهاشون حرف میزدم تو این چند روز خیلی به یادگیر یزبانم کمک کردن. بهمون اسپانیایی یاد میدادن و ما هم فارسی یاد میدادیم . عاشق ایران شده بود 
حیف که وقتشون کم بود و نمیتونستن زیاد پیشمون باشن . افسوس 
لیزا با رادوین حرف میزد و رنگها رو بهش انگلیس یاد میداد و سوال میپرسید و رادوین جواب میداد 
راجر هم کلی با رادوین کشتی میگرفت و بازی میکردن . جمعه یه استراحت کوچیک کردیم و شام با بچه ها رفتیم بیرون جوجه بروستد مهمونشون کردیم .


اینجا رفتیم چهار انبیا و من هم هوس چادر کردم و چادرسر کردم .

بعد از شام رفتیم حموم قدیمی که سفرخونه شده همون جایی که توماس رو بردیم و خیلی خوشش اومده بود
راجر و رادوین فقط با هم بازی میکردن و رادوین میگفت انکل (عمو)
انگلیسی میگفت عمو.



و ساعت 2 شب بود که با راجر و لیزا و هومن رفتیم بیرون بگردیم و جاهای تاریخی رو از بیرون نشونش بدیم و تا ساعت 3 طول کشید و راجر هوس اب هویج بستنی کرده بود که هیج جا نتونستیم پیدا کنیم و بستنی خریدم و اومدیم خونه خودمون درست کردیم

عمو سامان
و اون شب تا 5 صبح بیدار بودیم و راجر و برامون حرف میزد و و جوک تعریف میکرد و و ما رو میخندوند
و شنبه ایی هم ناهار براشون دلمه و کباب درست کردم که خیلی راضی بودن و میگفت که رومینا بیا بارسلونا رستوران ایرونی بزن
راجر با هام یوگا تمرین و کرد خیلی عالی بود 
نزدیک رفتنشون که شده بود من خیلی ناراحت بودم
سفر بعدیشون زنجان بود و من هم براشون خوراکی و باقلوا گرفتم گذاشتم
و بردیم سوار ماشینشون کردیم و رفتن . دوست نداشتم بیام خونه جای خالیشون رو ببینم تصمیم گرفتم که برم خونه متین . و همش حرف از راجر و لیزا بود که چه ادم های خاص و خوبی بودن 


تواد بابا حسن و دکتر اسلامی و دیدار با دوست عزیزمون راجر و لیزا 

